آیتالله هاشمی رفسنجانی به تازگی در گفتوگویی که به بهانه چهلمین روز درگذشت همسر امام خمینی(ره) منتشر شده، برخی خاطرات خود را از امام و ایشان بازگو کرده است.
به گزارش خبرنگار «تابناک»، وی در این مصاحبه درباره صحبت رو در رو با همسر امام(ره) میگوید: من تا وقتی امام بودند، اینطور کاری که احتیاج باشد رو در رو با ایشان صحبت بکنیم، نبود. چون اگر کاری بود که حاج احمد آقا یا با آقای بروجردی یا با بستگانی که ارتباط داشتیم، مطرح میشد و جواب میگرفتیم، اولین باری که رو در رو صحبت کردیم، درست لحظه فوت امام بود که ما در بیمارستان بودیم.
امام وقتی فوت کردند، خبر رسید به اندرون، زود خبر رفت، یکدفعه صدای گریه خانمها از اندرون بلند شد، ما سران قوا و شخصیتهای مربوطه تصمیم گرفته بودیم آن شب فوت امام را اعلام نکنیم. برای آنکه آن موقع ما هنوز جنگ داشتیم و خطرناک بود، دنیا مطلع بود از کسالت امام، ما میخواستیم مجلس خبرگان را تشکیل بدهیم، وضع رهبری را مشخص بکنیم، بعد اعلام بکنیم که در این فاصله شیطنت و خبر بدی پیش نیاید. لذا صدای گریه که بلند میشود، طبعا این گریه میرسید، چون مردم دور کوچه جماران جمع شده بود، جمعیت زیاد بود و سهراهی جماران به پایین مردم بودند. آنجا صحبت شد که یک کسی برود و به خانمها اطلاع بدهد که امشب نباید چیزی معلوم بشود، حالا حاج احمد آقا اینها خودشان حالشان مساعد نبود و کمتر از من آمادگی داشتند، من رفتم.
وی میافزاید: من آنجا خانم امام را رو در رو دیدم و مخاطبم هم ایشان بود. چون میدانستم ایشان نفوذ دارند در خانمهای دیگر، صبر ایشان هم بیشتر بود. من گفتم این تصمیم و این مصلحت است که خبر فوت امام بیرون نرود. برایم خیلی جالب بود. خانم مثل یک فرمانده به حضار دستور دادند که خیلی خوب آرام باشید و بگذارید ملاحظات نظام مورد توجه قرار گیرد. این اولین چیزی هست که من یادم است.
رئیس مجلس خبرگان همچنین درباره رادیویی که در اوایل دوران مبارزه با پول امام خریده، میگوید: لایحه کاپیتولاسیون که بود، خبر کاپیتولاسیون و وام دویست میلیون دلاری را من از رادیوی «بی.بی.سی» شنیدم و رفتم به امام گفتم، کسی به امام نگفته بود خب در قم خبرها به سرعت پیش نمیآمد، امام گفتند: پس لازم است که شما یک رادیو داشته باشید و برای من خبرها را چک کنید. این طور چیزها تأخیرش برای ما خوب نیست، دویست تومان به من دادند و گفتند یک رادیو بخرید. آن موقع دویست تومان خیلی پول بود. من رفتم خیابان حرم از الکترولوکس که نزدیک حرم مغازهای بود، یک رادیو خریدم چهارصد تومان، دویست تومان آن را قسطی خودم دادم. امام همینقدر دادند. امام خیلی پول نداشت. پول هم به کسی زیاد نمیداد، این سابقه رادیو الان در مزهام است یک رادیو تاریخی است. بعد از انقلاب هم من یک وقت رفتم آنجا، دیدم امام رادیویی دارند. یکی از کارهای عجیبشان این بود که رادیوهای خارجی را میگرفتند.
حتی بین دو نماز مغرب و عشایشان خیلی مقید بودند که ببیند آنها چه میگویند. ایشان سیاست آنها را میفهمیدند که آنها چه کار میخواهند بکنند.
من دیدم مشکل است، کارشنان سخت است. میپیچاندند گاهی این ور، گاهی آن ور. از آن رادیوهای دیجیتالی کامپیوتری آن موقع تازه آمده بود، موجها میرفت در حافظه و فقط دکمه میزدیم؛ ایران، بی.بی.سی و ... من رفتم به ایشان نشان دادم آنجایی که صدا را زیاد میکند، آنجایی را که یک مقدار تنظیم میکند موج را و یک مقداری کار کردم تا ایشان آشنا بشود با آن، حالا بزرگ بود یا کوچک من یادم نیست، احتمالا همان رادیوهایی است که ما الان استفاده میکنیم. البته از سوغاتهایی بود که برای ما آورده بودند. رسم است که وقتی سران میآیند، یک چیزی میآورند. رادیو آورده بودند و ژاپنیها آخرین تکنیکشان بود. من یک بار خدمت امام رفتم، به ایشان دادم. بعدا ایشان همیشه میگفت که من دیگر راحت شدم و دیگر دنبال موج نمیگردم.
وی در بیان خاطره دیگری از همسر امام میگوید: این دوره چند سالهای که ایشان یک مقداری بیمار بودند و دارو زیاد میخوردند، ما هم زیادتر از قبل از ایشان عیادت میکردیم. معمولا من بعد از عیادتهای ماهانه بازپرسی میکردم که وضع ایشان چگونه است. در اینگونه موارد بیشتر بحثهای ما با ایشان بحثهای خانوادگی و زندگی و سلامتی و مثلا مراعات حال و گاهی از زمان و این بحثها بود، در دوره انتخابات قبلی، ایشان یک حرف سیاسی مهمی به من زدند. خب من نمیخواستم بیایم. اگر یادتان باشد شش ماه تقریبا روی من فشار بود که بیایم و نامزد بشوم و من هم منتظر بودم که یک وحدتی روی داوطلبها پیش بیاید که احتیاجی به من نباشد. یک بار ایشان ـ تقریبا هم گله در آن بود و هم یک راهنمایی بود ـ فرمودند که امام وقتی که رفتند خیالشان راحت بود که انقلاب را تحویل شماها دادند. شماها میخواهید انقلاب را وقتی هستید به کی تحویل بدهید؟ این مضمون است من عین عبارت ایشان را یادداشت کردم. من یک تکانی خوردم از حرف ایشان و نزدیک آن روزهایی بود که تصمیم گرفتم بیایم و جمله ایشان بیتأثیر نبود در عقیده من. |